ميزهاي چهارنفره را روبروي پنجره به هم ميچسبانيم و صندليهاي لهستاني رنگ و رورفته را به هم نزديك ميكنيم. هنوز چند نفري نيامدهاند. بيرون باران ميبارد. يكي ميرود سفارش چاي و قهوه و كيك ميدهد. كسي با صداي بلند ميخندد، پايهي صندلياي روي زمين كشيده ميشود و مِرنوي گربهاي از زير ميزها شنيده ميشود؛ يك نفر سينهاش را با صداي خفهاي صاف ميكند و ميگويد: امشب نوبت كيه؟
امشب نوبت من است كه بخوانم. از حريف شبهاي تار. از نيمهي تاريك ماه.
قهوه و چاي و كيك در سينيهاي سفيد و تميز از راه ميرسد. بخار گرم از روي مايع غليظ درون فنجانها بلند ميشود. بيرون، پشتِ پنجرههاي با قابِ سفيد، باران ميبارد. با صداي خفِ قطره هايي كه به جام پنجره ميخورد. تو دستهايت را در جيب شلوار سياهت فروبردهاي و زير درخت توت قدم ميزني. برگهاي مطبق درختِ توت، تكان نميخورند. تو گاهي به آسمان و زماني به پنجره كافه نگاه ميكني و من از لابهلاي كلمهها به تو. حواست به من هست؟ حواست به ما هست؟ ميخواستي بازي بكني. گفته بودي برد و باخت برايت مهم نيست. اين را خاطرم نيست كه كي و كجا گفته بودي. اما ميدانستي كه هركس بايد جاي خودش بازي كند. جاي خودش.
فنجانها آرام به ميزهاي شيشهاي برخورد ميكنند و همانجا، ساكت باقي ميمانند. امشب نوبت من است كه بخوانم. كتاب را باز ميكنم. بوي كاغذِ كهنه بلند ميشود. منتظر ميمانم تا بچهها يكي يكي سر برسند. ميداني؟ انگار ريسماني وجود دارد كه همهي ما را به يك بند كشيده است. يك بندِ نامرعي دوست داشتني. پشت شيشههاي كافه باران ميبارد و زير درخت توت با برگهاي مطبق، يك ميز كوچك دو نفره است كه تو نشستهاي با يك تخت نرد كه جلوي رويت، روي ميز است و دو طاسِ تاسيدهي بزرگ.
ميگويي جفت شش هم كه بياوري، باز ميشود، يك. رسمش همين است. رسم روزگار را ميگويي. تو ميدانستي. هميشه يك قدم جلوتر از ما بودي. اين را حالا كه داستانهايت را ميخوانيم ميفهميم.
كسي باز سينهاش را صاف ميكند و ميگويد: به ياد او كه معلم بزرگي بود.
نميدانم حواست به ماست يا به افتادن بيصداي تاسهاي تاسيده روي تخته. اما من با صدايي كه حتي خودم هم به خوبي نميشنوم، ميخوانم؛ امشب نوبت من است كه بخوانم از حريف شبهاي تار.
وقتي تمام ميشود كه تو ديگر نيستي. نه زير آن درختِ پر برگِ توت، پشتِ پنجرههاي كافه و نه هيچ جاي ديگر، جز توي قصههايت.
14/خرداد/ 1388

