تبليغاتX
داستان/ مقاله - نامه‌ي منتشر نشده هوشنگ گلشيري به اورنگ خضرايي

داستان/ مقاله

 

                                                           

اورنگ جان

مي‌بيني كه هنوز نيامده‌ام و اين بدان جهت است كه چند روزي رفته بوديم دارجان و سوخته و خسته برگشتيم. و ضمنا تا آخر اين ماه هم با قرب احتمال خبري نيست چرا كه رفيق سفري ندارم و اگر پيدا كردم شنبه حركت خواهيم كرد. براي نيك زاد ده تايي فرستادم و تقاضايي در مورد همكاري، تو هم اگر دسترسي داري نامه‌اي قلمي كن شايد دم گرمت اثري داشته باشد، ضمنا بيشتر به خودت بپرداز كه اين شهر خيلي تهي است و اين را جدي مي‌گويم فقط قيافه است و ادعا، از ادبيات گذشته حرف‌هايي شنيده‌اند سرسري و از حال هم فقط شب است و زمستان و بهار و مثلا سمبوليست مقلد از نيما كه حساب آنها را در نقد به شب خواني خواهم رسيد. خلاصه دوستانه بگويم، اگر مي‌خواهي كاري بكني بايد از اين پير رند و فيلسوف شاعر و اين زنگي مست قونيه و ديگرها، كوله‌باري گران سنگ ببندي و با شعرها و قال‌هاشان اخت بشوي، اين را به عنوان دستور نمي‌گويم، بل به منظور طرح مسئله است براي من و تو كه بعدها ديگر فرصت خواندن نخواهيم داشت و فقط نوشتن مي‌ماند، حالا كه آنجا افتاده‌اي اين راه‌ها را پشت سر بگذار زبان هم يادت نرود و تازه جور بودن با خاك و درخت و زمين همان ده كه زمينه اصلي شعر تو خواهد بود و با دردهاي مردمان آن سامان و فضايشان نه با ديدي سطحي و گذرا بلكه بايد نشست و رنج‌ها را ديد في‌المثل قالي بافي‌هاشان را و توشه گرفت و غني شد و گرنه توي روزگاري كه ما هستيم متشاعر خيلي هست و شاعر انگشت شمار و اين ما هستيم كه بايد ببينيم كه اگر به حقيقت هيچ كاره‌ايم دنبال كارمان برويم و اين راه سختي است كه شاعر بودن و باز ميانه بودن كه با تلاش دوجانبه در كتاب و بيشتر در زندگي حقيقي و زاينده مايه مي‌گيرد، نه از حرف فلان آدم و يا گپ زدن‌هاي بيهوده كافه‌ها و قهوه‌خانه‌ها.

و اين حرفي است كه شاملو زده است كه پس از همه گشت و گذارها در ادبيات فرانسه بازگشتش به حافظ است و اگر قبول كنيم كه يان حرف كوچه علي چپ نيست و حضرتش اين گم نكرده است به جويندگان موارد تقليد او در ترجمه‌هايش و شعرهاي فرانسه براي ما درسي است كه با همه پرداختن به ادبيات ديگر كشورها باز بازگشتي داشته باشيم به خاك اين سرزمين.

مي‌بيني كه چه‌طور بالاي منبر رفته‌ام، مي‌بخشي بهانه‌اي براي پركردن كاغذ بود كه بي‌مصرف افتاده بود اگر كتاب خواستي بنويس تا بفرستم يا بيارم – مي‌بيني هنوز اميد آمدن دارم.

 

قربانت - هوشنگ گلشيري

 

نقل از  هفته نامه‌ي خبري/ تحليلي شهروند امروز -  ويژه‌نامه‌ي هوشنگ گلشيري – شماره‌ي 51 – دوم تير 1387

 

 مطلب مرتب در همین وبلاگ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:5  توسط فرشته نوبخت  |