تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

 

گفت: همه‌‌ی زندگی قصه است. حتی خودِ تو که الآن روبرویم نشسته‌ای و داری این طور نگاهم می‌کنی.

 خواستم بپرسم: چطوری؟ اما گفتم: اگر این طور است، چرا وقتی قصه می‌خوانیم، لذت می‌بریم اما وقتی زندگی می‌کنیم، رنج می‌کشیم؟

 گفت: اینهم خودش یک قصه است. اگر توی قصه‌ها زندگی کنی رنج می‌کشی اما اگر توی زندگی قصه بخوانی لذت می‌بری. زندگی هم یک جور قصه است.

گفتم: وقتی می‌نویسی چی؟

گفت: باید توی قصه ها زندگی کنی، تا بنویسی‌اشان.

بعد دیگر چیزی نگفت و خیره شد به من که داشتم به قصه‌ای که با هم داشتیم فکر می‌کردم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:13  توسط فرشته نوبخت  | 

 

زن وارد شد و توي كافه‌ی شلوغ چشم چرخاند. سه مردِ سبزه‌رو با پیراهن آبی‌رنگ توی کافه بودند، اما فقط یکی از آنها موهای تابدار سیاه داشت که با روغن پشت سرش جمع کرده بود. مرد به دیدن او لبخند زد. زن نزديكش شد و روی صندلي که مرد برایش بیرون کشیده‌بود، نشست. مرد گفت:

-         از عكست هم زيباتري.

بوي لوسيونش، در مشام زن پر شد، همان بود كه شوهرش هر روز صبح بعد از اصلاح به صورتش مي‌ماليد، تند و تیز و تازه.

مرد دست زن را گرفت. انگشت‌ها سرد و بي‌حرکت بودند؛ پرسيد:

-         چقدر مي‌ماني؟

زن روی صندلی جابه‌جا شد، به صفحه‌ی گرد و بزرگِ ساعت، روی دیوار مقابلش نگاه کرد و گفت:

-         بايد بروم، زود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:24  توسط فرشته نوبخت  | 

 

 

نشسته بود جلوي در پاساژ و بساط كرده بود. نمي‌دانم اجازه‌ي اين كار را چطوري و از كي گرفته بود. شلوار كردي طوسي رنگي به پا داشت با پيرهنِ سرمه‌اي كبره بسته؛ موهاي تاب خورده‌ي سياهش روي پيشاني آفتاب خورده و كوتاهش را پوشانده بود. مرا كه ديد گفت: سي دي خام، آلبوم، نمي‌خواي؟

هنوز چهارده سال بيشتر نداشت، اما توي چشم‌هاش اثري از معصوميت كودكي يا نجابت نوجواني نبود.  توي چشم‌ها و آهنگ صداش يك چيزي بود، كه وقتي خيره خيره سرتا پام را برانداز ‌كرد و تكرار ‌كرد: سي دي....، دلم خواست زودتر، بي‌توجه به بساط و سر و وضع شندره‌اش، دور شوم.

اما هرچه بود، همان هم بود، كه باعث شد،  تو سايه – روشنِ انتهاي پاساژ، جلوي رديف پله‌ها بايستم و باز به آن بساطِ محقر و سر و وضع شندره‌ي پسرك نگاه كنم كه جلوي در پاساژ چمبك زده‌بود و بين آنهمه عابر و رهگذر شتاب‌زده، شبيه يك تصويرِ نقاشي شده‌بود. بعد، وقتي خواستم راهِ پله‌هاي كم‌نور را بگيرم، تصويرش به نظرم، نيم‌رخِ مردي كهنسال رسيد، با صورت چروكيده و ريش سفيدِ نتراشيده كه نگاهش ميان آنهمه آدم، سرگردان بود.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:58  توسط فرشته نوبخت  | 

 

صبح زود بود. باران آنقدر تند و پی‌درپی مي‌باريد که تمام سطح کوچه وآب‌راهه‌ها را پر كرده بود. زن، کفِ کوچه جلوی گونی قهوه‌ای بزرگ و بد قواره‌ای نشسته بود. جيغ می‌کشيد و با ناخن روی صورتش را خراش می‌داد. جماعتِ آدم‌ها ايستاده بودند اطراف گوني،  مثل مجسمه‌هاي پرابهت، با صورتك‌هاي غمگين و متاثر. هيچ‌کس چيزی نمی‌گفت. فقط کمی آنطرف‌تر يک‌نفر که يک پالتوی فوتر سياه پوشيده بود و از موهای روغن زده‌اش قطره‌هاي آب مي‌چكيد روي بيني و لب‌هايش، با موبايل حرف می‌زد. داشت آدرس مي‌داد اما نمی‌دانست از خيابان بالايی بدهد يا پايينی؟ مي‌خواست ببيند از چه‌راهي زودتر مي‌رسند .

صداي گريه‌ي زن قطع نمي‌شد. مردی که موهای نرم و سفيدی داشت، و زير پلك‌هايش چند حلقه‌ي عميق افتاده‌بود، يك‌قدم به زن نزديک شد. بعد دولا شد، با يك‌دستش بازوی زن را گرفت، چيزی گفت و چشم‌هايش نم برداشت. زن سربلند كرد و به گونی بزرگ که جلوَش، کفِ کوچه، کنار سطل بزرگ و سياه زباله قرار داشت، نگاه كرد. بعد صورتش را به سمت آسمان گرفت واشک‌هايش با قطرات باران مخلوط شد. آدم‌ها بوي تند سطل را احساس مي‌كردند، بعضي‌ها درِ گوشی و آرام چيزهايی به هم می‌گفتند و سرهايشان را با حالت معناداري تكان مي‌دادند.

شاخه‌های تاک ديوار مجاور لُخت و بی‌برگ، انگار به گونی زل زده بودند. از روی سطح بيرونی گونی كه ديگر كاملا خيس شده بود، برجستگی‌ و فرورفتگی‌های اندامی ديده‌ مي‌شد. و از لبه‌هاي نيمه بازش تارهای‌آشفته‌ي مويی سياه، که بلند بود و براق،  بيرون افتاده بود ....

 تهران - آذر 86

اين داستان را با نام گوني در سايت ديباچه بخوانيد.

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:10  توسط فرشته نوبخت  | 

 

به سر پيچ جاده كه مي‌رسد، سرعتش را كم مي‌كند. كنار شانه‌ي خاكي، زير يك صخره‌ي بزرگ و خاكستري كه شبيه غولي بزرگ كمرش را به طرفِ جاده خم كرده، سواري سفيدرنگي با كاپوت مچاله شده و شيشه‌هاي شكسته، توقف كرده است.

صداي گريه‌ي كودكي از لاي شيشه‌هاي ترك خورده و خرد شده‌ شنيده مي‌شود. مرد مي‌ايستد. از ماشين پياده مي‌شود و به سمت سواري مي‌رود.

صورت زني را كه به پشتي صندلي جلو تكيه داده، مي‌بيند. يايين پايش، كفِ ماشين، دختركي با چشم‌هاي گشاد و قرمز نشسته است. با يك دستش، دامن زن را چسبيده و با دست ديگر، شلوار سياه‌رنگِ مردي را كه صورتش ميان فرمان فرو رفته است.  لباس دخترك پر است از لكه‌هاي سرخ‌رنگ.

 

دي‌ماه ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:25  توسط فرشته نوبخت  |