تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

              

 

 

                          
  

                              

از سیزده سالگی...من به یک اندیشه خدمت کرده‌ام و زیر یک پرچم گام برداشته ام: جنگ بر ضدِ تحمیلِ هرگونه قدرت، بر ضدِ محدود ساختنِ آزادی، به نام استقلال مطلق فرد. میل دارم این چنگ چریکی مختصر خود را ادامه بدهم – مثل یک قزاق واقعی، یا به قولِ آلمانی‌ها مثل یک فاوست.

الکساندر هرتسن، در نامه‌ای به ماتزینی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:6  توسط فرشته نوبخت  | 


                                  


این داستان اولین داستانی بوده که سال 1335 از بهرام صادقی منتشر شده، در مجله سخن. و من هربار که آن را می‌خوانم به آنهمه پختگی فکر و قلمِ صادقی غبطه می‌خورم.

داستان ماجرای دو دوست – غلام و فضلی -  است و عشقِ ساده شان به دختری – صنم نام که نصیبِ یکی از آنها می‌شود و بعد از آن، دوستی‌شان هم تمام می‌شود. اینکه چه می‌شود که دوستی‌شان تمام می‌شود هم خودش معنی عمیقی است که باید داستان را خواند تا فهمید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:52  توسط فرشته نوبخت  | 


چون دست بر سر زلفش زنم بتاب رود

ور آشتی طلبم با سرِ عتاب رود

چو ماهِ نو رهِ بیچارگان نظاره

زند بگوشه ابرو و در نقاب رود

شبِ شراب خرابم کند به بیداری

وَگر به روز شکایت کنم بخواب رود

طریق عشق پرآشوب و فتنه است ای دل

بیفتد آنکه در این راه با شتاب رود

گداییِ درِ جانان به سلطنت مفروش

کسی ز سایه این در بآفتاب رود

سوادنامه موی سیاه چون طی شد

بیاض کم نشود گر صد انتخاب رود

حباب را چوفتد باد نخوت اندر سر

کلاهداریش اندر سر شراب رود

حجاب راه توئی حافظ از میان برخیز

خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود

....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 20:35  توسط فرشته نوبخت  | 

استاد را که دیدم؛ خندگ و قبراق، نشسته بود روی مبلِ چرمیِ سالنِ انتظارِ انتشارات افراز و مرا که داشتم با سعید شریفی بر سرِ تعداد کتاب‌هایی که می‌خواستم ببرم، صحبت می‌کردم، نگاه می‌کرد. پیش خودم می‌گفتم که می‌شناسم این مرد را احتمالا. از موی سپید و سبیل‌های پر و پیمانِ زرد از دودِ سیگارش بود یا از آن چشم‌های بزرگ و نگاه دقیق؛ نمی‌دانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:57  توسط فرشته نوبخت  | 

 

   

                                            

 

یلدا و شبِ بلندِ قیرگونش، مرا به یاد قصه‌های مادربزرگ می‌اندازد و خشِ مهربانِ صدایش؛ و به یادِ دانه‌های یاقوتی اناری که پر می‌کند توی کاسه‌ی چینی مرغی بزرگی و ردِ آبِ سرخ‌رنگ آنها، تا مدتها بعد از آن شب، زیر ناخن‌های گرد و کوتاهش باقی می‌ماند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 11:2  توسط فرشته نوبخت  | 

 

نگاهی به جایزه جلال آل احمد

فرشته نوبخت

 

 

می‌گویند کوهولین، مرد جوان و نیرومندی بوده که در آرزوی روئین تن شدن و جاودانه ماندن، به جستجوی چاهی به نامِ چاه شاهین می‌رود تا از آب آن که هر سال فقط یکبار آنهم در یک لحظه‌ی غفلت‌آمیز می‌جوشیده و بالا می‌آمده، بنوشد. چاه نگهبانی داشته که وظیفه داشته تا هر کسی را که به چاه نزدیک می‌شود، دور کند. کوهولین در نبرد با نگهبان که پیرزنی زشت صورت بوده، شکست می‌خورد و عاقبت پشت به چاه و روی به عشق و دلداده‌اش که زنی جنگ‌جو بوده، از خیر روئین‌تنی در می‌گذرد. او جاودانه‌گی را نه در نوشیدن آب حیات، که در عشق می‌یابد.

آنچه برای گران‌ترین جایزه‌ی ادبی سال اتفاق افتاد، هرچند که قابل پیش بینی و بدیهی بود، اما بی‌اختیار این افسانه‌ی قدیمی را که به صورت نمایشنامه‌ای توسط شاعر بزرگِ ایرلندی ویلیام باتلر ییتس به نظم درآمده، به خاطرم آورد. به نظرم رسید که این چاهِ شاهینی هم که ما، به سودای نوشیدن آب حیاتی از آن هستیم، نگهبانانی دارد که هرچقدر هم بخواهیم، یارای مقابله با آنان نیست. حال آنکه چشمه‌ی آب حیات نه در درون این چاه که در معرفت و عشقی نهفته که ما در همان دمِ غفلتی که گاه دچارش می‌شویم، فراموشش می کنیم.

در خبرها آمده بود که بی توجه به هیاهوی انصراف نامزدها، به قضاوت درباره‌ی آثار خواهند پرداخت، اما علیرغم آنچه گفته بودند و شنیده بودیم، امسال هم جایزه جلال هیچ برگزیده‌ای در حوزه‌ی ادبیات داستانی نداشت و حالا سوال این است که به رغم آنکه قرار بوده این جایزه تکریمی از علم و ادب باشد، پس جایگاه چنین هدفی در آنچه حاصل شده کجاست؟ معنی چنین نتیجه‌ای چه می‌تواند باشد؟ یک معنی‌اش می‌تواند این باشد که دیگر هیچ امیدی به ادبیات وجود ندارد؛ و باید باور کرد که ما ارواح سرگردانی هستیم در سرزمینی مرده و سوخته که قاتلین‌مان بر سر گورهای ما نشسته‌اند به سوگ! معنی دیگرش هم این می‌تواند باشد که آنچه تولید می‌شود مذاق آقایان را خوش نمی‌آید، برای همین است که کتابی مثل «دا» اثری شایسته و برگزیده می‌شود تا برای هفتاد و یکمین‌بار به دست چاپ سپرده شود و ما شاهد تاسف آقایان باشیم از این که امسال هم سکه‌های جلال در حوزه‌ی ادبیات داستانی در صندوق باقی می‌ماند و هیچ اثری شایسته‌ی دست‌یافتن به آن نیست! کدامش درست است؟ اگر جلال حالا اینجا بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ اصلا اجازه می‌داد که چنین جایزه‌ای با نام او برگزار شود. آیا آن وقت نگاه آقایان به جلال همین‌ بود که حالا است؟ البته جلال خودش اینجا نیست، ولی نوشته‌هایش که هستند. نوشته‌هایی که محصول تفکرات او بوده‌اند. همان‌ها که گاهی حتی خودش را به نقد می‌کشیدند و با اینهمه می‌شود از میان همه‌ی آنها فهمید که اگر او حالا، امروز، حضور داشت چه موضعی در برابر چنین وضعیتی می‌داشت. خودش یکبار بعد از ماجرای اردیبهشت 32، و خیانت محمدعلی خنجی به ناصر وثوقی، گفته بود که همیشه تشکر این امر را از وثوقی کرده‌ است و اگر به خاطر او نبود، هرگز از سر چاله‌ی سیاست نپریده بود. همان چاله‌ای که بعدها، حالا، به نام او برای ادبیات کنده‌اند.

هرچند که جلال را از میان نامه ها، مقاله‌ها، سفرنامه‌ها و نوشته‌هایش بهتر شناخته‌ایم، اما او قبل از هر چیز، یک داستان‌نویس بود و به زعم خیلی‌ها یک روشنفکر. همان که دید و بازدید و جشن فرخنده را نوشت و مدیر مدرسه را و خیلی‌های دیگر که نگاهش را در همان‌ها عمیق و ماندگار کرد. اما جلال  این شانس را هم داشت که خودش را در آثارش ماندگار کند؛ خودش را و تفکراتش را؛ حتی اگر دستخوش تحولاتی بوده باشد. این برای هنرمند امروز جای حسرت و افسوس باقی می‌گذارد، چون هنرمند امروز این شانس را هم ندارد. او خودش را سانسور می‌کند و حرف‌هایش را در لابه‌لای سطور سفید میان جملات و کلمات می‌نویسد. یعنی از بیمِ تیغ‌های بی‌رحمی که سر و ته اثرش را می‌زنند، خودش به سراغِ تیغ می‌رود. چون می‌داند که برای درامان ماندن از شقاوت باید به منشاء آن نزدیک شد و گاهی حتی پذیرفتش! اصلا این تیغ‌ها بر ذهنِ و اندیشه‌ی او هم راه یافته‌اند. برای همین بیشتر وقت‌ها نوشته‌های حقیقی او در واقع همان نانوشته‌هایی هستند که هیچ‌وقت این شانس را نداشته‌اند که بی‌ سد و مانع از لابه‌لای روح و اندیشه بر قلمش جاری شوند. پس در نهایت نتیجه می‌گیریم که استخراج هرمعنایی از این تراژدی بی‌حاصل است. و تنها باید به سان کوهولین پشت به چاه و روبه سوی عشق داشت، اگر دل و دماغی مانده باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:21  توسط فرشته نوبخت  | 

 

نمايي از برپايي نشست

مجموعه داستان هفت، نگاهي مشكوك به سرنوشت ناگرير انسان مدرن

گزارش ایبنا  و  ایلنا از جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان هفت، نوشته ی مختار عبدالهی را اینجا و اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:54  توسط فرشته نوبخت  | 

 

راهِ قشنگی ست غرق شدن در فضای یک داستان خوب، تا فراموش کنی هرآنچه را که در دنیا و پیرامونت می‌گذرد. گاهی اوقات همه‌ی سهم ما از این گریزِ بی‌سرانجام همین کتاب است و قصه‌هایی که بی‌ضربِ قرص و دارو، بی‌حسمان می‌کنند تا واقعیت‌های تلخ و رنج‌آور را در خود استحاله و محو کنند؛ دست‌کم برای ساعاتی یا برای روزهایی.

دوستی از من پرسید هدفم از معرفی این کتاب‌ها چیست. می خواست بداند آیا به تک‌تک آنها اعتقاد دارم؟ از من درباره‌ی اعتقاد و باورم به کتاب‌هایی که معرفی می‌کنم می‌پرسید، و می‌گفت باید کتاب‌ها در «جهت ارتقای سطح کیفی باشد». این‌ها را در پاسخ او نمی‌نویسم، چون نمی‌دانم دقیقا باید به آن دوست عزیز چه گفت، چون فکر می‌کنم این سوال خیلی کلی و خیلی سطحی‌ست. مگر آنکه بخواهیم بنابر هدفی و رسالتی که برای خودمان قایل هستیم، رفتار کنیم. اما واقعا هدف و رسالت در حال حاضر و مخصوصا در این وضعیت عجیب و هذلولی پیچیده‌ای که نشر و کتاب به آن گرفتار آمده‌اند، چیست؟ چگونه باید عمل کرد وقتی که انگار یک باند مخوفی که ریشه‌های آن ناپیدا و پنهان است تشکیل شده، تا فقط چند انتشاراتی محدود را با آثاری معلوم معرفی کند و بعد انگارهر نویسنده‌ای که کتابش در آن بنگاه به طبع رسید، بی‌آنکه خودش هم بداند حتی، به عضویت اعضا آن باند در می‌آید و البته این آبی‌ست که از کانال سانسور و ممیزی به این آسیاب‌های کوچک ریخته می‌شود.

پس وقتی این طور است چطور می‌توانیم درباره‌ی سطح و کیفیت به درستی قضاوت کنیم وقتی بسیاری از آثار اصلا دیده نمی‌شوند. تلخ است اما واقعیت دارد. این را من نمی‌گویم صفحه‌ی ادبیات و فرهنگ روزنامه‌ها، جشنواره‌ها و جوایزِ ادبی و حتی بسیاری از سایت‌های ادبی ما می‌گویند و ماحصلِ قلمِ آدم‌های کوچکی که ادبیاتی فقیر تولید می‌کنند.

 این ویروسی ا‌ست که بسیار خطرناک‌تر و کشنده‌تر  است از ویروس‌هایی که این روزها از آن زیاد صحبت می‌شود و خیلی ها را به دنبال عفونت و بیماری‌ای سخت، به کامِ مرگ می‌کشاند؛ و البته این ویروسِ مخرب چندان جدید و ناشناخته هم نیست، همان است که ادبیات ما را در دوران‌های مختلف به کرات گرفتار و بیمار کرده‌است، فقط جهش‌یافته و متفاوت است، مناسب با روزگار.

با این وضعیت چه بر سر نویسنده و کتاب می‌آید. نویسنده‌ای که محکوم است که یا وارد این گرداب مخوف شود و یا خودش را عقب بکشد، سکوت کند و به تیراژهای هزارتایی و دست‌مزدهای عجیب و غریب رضایت دهد. آن وقت مجبور است تا آخرش را برود، و به جای دست‌مزد و حق تحریر، خودش کتاب‌هایش را از ناشر خریداری کند. کتاب‌‌هایش را به دست بگیرد و برایشان مشتری پیدا کند. کتاب‌هایی که در هیچ مجله و روزنامه‌ی ادبی و در هیچ انجمن و محفل ادبی اعتنایی به آن نمی‌شود و هیچ منتقد و فرهیخته‌ای درباره‌اش نمی‌نگارد و  گاهی، حتی ناشر هم حاضر نیست پشتِ کار بایستد. تاسف‌بار است؛ اما در جایی که سود و زیان مادی حرف اول را می‌زند، پرت و بی‌راه هم نیست. این است آن ویروس کشنده و مخربی که ادبیات ما به آن گرفتار آمده‌است تا ما بی‌آنکه علت و عامل را بشناسیم، در پی درمان و شفا باشیم.

با اینهمه من، نه برای آنکه فراموش کنم، بلکه برای آنکه هربار به خاطر بیاورم همه‌ی این‌ها را می‌نویسم. می‌نویسم چون معتقدم هر تلاشی هرقدر هم کوچک باشد، در جایی ثمر خواهد داد. مثل دانه‌ی سرگردانی در دستِ باد، که سرانجام بر دامنِ خاک فرود خواهد آمد. می‌نویسم برای ستیز با آنچه وجود دارد، و من هیچ راهی برای مبارزه با آن ندارم، جز همین قلم. می‌نویسم تا دست‌کم به نادانی خودم پایان بدهم، تا راحت‌تر بگریزم، بگذرم، عبور کنم از هرچیزی که روحم را می‌خراشد و زخمی‌ام می‌کند و این روزها بیشتر از هر وقتِ دیگری زخمی‌ام؛ و می‌دانم که هیچ چاره‌ای در این گریز و عبور نیست، اگر توانی باشد برای ماندن و مقاومت کردن.

 

روزنامه اندیشه ی نو/ دوشنبه ۴/آبان/ ۱۳۸۸

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:27  توسط فرشته نوبخت  | 

 ....

سلام اي غرابت تنهايي

اتاق را به تو تسليم مي‌كنم

چرا كه ابرهاي تيره هميشه

پيغمبران آيه‌هاي تطهيرند

و در شهادت يك شمع

راز منوري است كه آنرا

آن آخرين و كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند

....

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دستِ جوان

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد

و سال ديگر، وقتي بهار

با آسمان پشت پنجره همخوابه مي‌شود

و در تنش فوران مي‌كنند

فواره‌هاي سبز ساقه‌هاي سبكبار

شكوفه خواهد داد اي يار، اي يار اي يگانه‌ترين يار

 

ايمان بياوريم به اغاز فصل سرد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:3  توسط فرشته نوبخت  | 

 

تمام آن روز صبحِ من قرار بود در آن قلمرو زيبا، با لذت تماشاي فرمانروايان كوچكي بگذرد كه غريو اميد از حنجره‌ي نازكشان بيرون مي‌جهيد و نيروي جواني و نشاط‌شان از سرِ پنجه‌هاي كوچك بر گُرده‌ي توپ‌هاي سرگردان فرود مي‌آمد.

اما در واقع همه‌ي اينها وقتي برايم معنا پيدا كرد كه مرد بلندِ قدِ سال و سن داري با چهره‌اي آشنا كه گرم‌كن و لباس ورزشي سفيدرنگي به تن داشت، در حالِ صحبت با بانويي ميان سال به قسمتي كه من نشسته بودم نزديك‌ شدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:43  توسط فرشته نوبخت  | 

 

 

جذابيت فصيح براي من، فصاحت و شيوايي قلمش بود و دقت نظر او در قصه‌پردازي و توانايي‌اش در پرداخت منسجم به شكل روايت.  هرچند كه يك‌جور غم و اندوه عميقي با فلسفه‌ي داستان‌هاي فصيح آميخته است. غم و اندوهي كه با شخصت فصيح منزوي و گوشه‌‌گير هم‌خواني دارد. شبيه همان‌كه در شخصيت آريان است و باعث مي‌شد خيال كنم آريانِ تكه‌تكه شده در داستان‌هاي او، گوشه‌هايي از شخصيت اسماعيل فصيح است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:20  توسط فرشته نوبخت  | 

 

ميزهاي چهارنفره‌ را روبروي پنجره به هم مي‌چسبانيم و صندلي‌هاي لهستاني رنگ و رورفته را به هم نزديك مي‌كنيم. هنوز چند نفري نيامده‌اند. بيرون باران مي‌بارد. يكي مي‌رود سفارش چاي و قهوه و كيك مي‌دهد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 23:34  توسط فرشته نوبخت  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:5  توسط فرشته نوبخت  | 

سرگردان بر مهِ آويخته بر دره خيال


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:17  توسط فرشته نوبخت  |