تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

 

تمام آن روز صبحِ من قرار بود در آن قلمرو زيبا، با لذت تماشاي فرمانروايان كوچكي بگذرد كه غريو اميد از حنجره‌ي نازكشان بيرون مي‌جهيد و نيروي جواني و نشاط‌شان از سرِ پنجه‌هاي كوچك بر گُرده‌ي توپ‌هاي سرگردان فرود مي‌آمد.

اما در واقع همه‌ي اينها وقتي برايم معنا پيدا كرد كه مرد بلندِ قدِ سال و سن داري با چهره‌اي آشنا كه گرم‌كن و لباس ورزشي سفيدرنگي به تن داشت، در حالِ صحبت با بانويي ميان سال به قسمتي كه من نشسته بودم نزديك‌ شدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 15:43  توسط فرشته نوبخت  | 

 

 

گزارش كوتاه از مرگ آقاي معروفي 

آقاي معروفي در يك شبِ برفي و سرد، در حالي‌ مُرد كه توي صندلي راحتي سياه رنگش لميده بود، تا چرت بعد از عصرانه‌اش را بزند، احتمالا. اما جسدش درست 2 روز و 3 ساعت بعد از مرگش در حالي كشف شد كه بخاري چدني زير پنجره‌‌ي اتاقش خاموش و سرد و فنجان چاي نيم‌خورده‌ي كنار دستش، از فرط كهنگي سياه و غليظ شده و چند قطره‌ي بزرگ و نازك چربي روي آن ايستاده بود.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 18:57  توسط فرشته نوبخت  | 

 

 حسین یزدان پناه متولد سال 1359، کارشناس زبان آلمانی و کارشناس ارشد ایران شناسی و نيز مدرس زبان انگلیسی مي‌باشد.

برگردان داستان كوتاه (چاي تلخ)، توسط ايشان صورت گرفته است.

I open my eyes. I try to remember where I put the bottle of the tablets. My eyes turn in the sockets and see nothing but blackness. I stretch my arm and find the switch on the desk lamp. The yellow light falls on your photo, you know which one? The one that you are standing with your back to that big rock and you are smiling with your arms stretched out wide. I still remember your laughter and your roar as you said: “Let everyone know that I love you.”

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 10:58  توسط فرشته نوبخت  | 

 

کيسه‌های ميوه و خرت و پرت‌های ديگر را، از تو صندوق عقب ماشين بيرون می‌آورم و به زحمت در آسانسور می‌گذارم. نيما يک موز رسيده را با اشتها می‌خورد،  لب‌های کوچولوی قرمزش را که به نرمی می‌جنبد نگاه می‌کنم. خسته‌ام. عدد 21 را فشار می‌دهم و درب آسانسور بسته می‌شود نگاهم روی صفحه قرمز بالای درب خيره می‌ماند 1...2...3...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:39  توسط فرشته نوبخت  |