تمام آن روز صبحِ من قرار بود در آن قلمرو زيبا، با لذت تماشاي فرمانروايان كوچكي بگذرد كه غريو اميد از حنجرهي نازكشان بيرون ميجهيد و نيروي جواني و نشاطشان از سرِ پنجههاي كوچك بر گُردهي توپهاي سرگردان فرود ميآمد.
اما در واقع همهي اينها وقتي برايم معنا پيدا كرد كه مرد بلندِ قدِ سال و سن داري با چهرهاي آشنا كه گرمكن و لباس ورزشي سفيدرنگي به تن داشت، در حالِ صحبت با بانويي ميان سال به قسمتي كه من نشسته بودم نزديك شدند.
ادامه مطلب

