تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

                                     

فتح باغ

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سرِ ما

و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی اَبری ولگرد

و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می‌ترسند

همه می‌ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

 

سخن از پیوست دو نام

و همآغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو

...

سخن از روزست و پنجره‌های باز

و هوای تازه

واجاقی که در آن اشیا بیهده می‌سوزند

...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:20  توسط فرشته نوبخت  | 

 

نمايي از برپايي نشست

مجموعه داستان هفت، نگاهي مشكوك به سرنوشت ناگرير انسان مدرن

گزارش ایبنا  و  ایلنا از جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان هفت، نوشته ی مختار عبدالهی را اینجا و اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:54  توسط فرشته نوبخت  | 

                               

       معرفی کتاب  

 

 

 

نان، جنگ و کلارک گیبل/ شهین‌دخت بهزادی/ انتشارات مروارید

 

داستان نیمه بلندِ نان، جنگ، کلارک گیبل روایتی است از زندگی یک زن در دهه‌ی بیست و در اوج جنگ و اوضاع نابسامان اجتماعی آن روزگار که در واقع به صورت داستان‌های کوتاهِ به‌هم پیوسته و نه به فرمِ رمان نوشته شده‌اند. این داستان‌ها از آن نظر که فضایی از نظر موقعیت زمانی و مکانی و از نقطه‌نظر تاریخی به دست می‌دهد که در قالب خاطرات زنی روایت شده، شیرین است. از فصل‌ها یا به عبارتی داستان‌های این کتاب می‌توان «خیابان لاله‌زار»، «ده افجه»، و «نوه‌ی نادرالدین شاه» و....را نام برد.

"با هزار مصیبت به تهران رسیدیم، تهرانِ گرم و به هم‌ریخته آن چنان نا آشنا بود که انگار به شهر دیگری وارد شده‌ایم. در خیابان‌ها خاکروبه و کاغذپاره ریخته شده‌بود. کنار دیوارهای شمالی شهر هم مردم ادرار کرده بودند. با وجود گرمای تابستان پنجره‌ها باز بودند. به دلیل نبودن بنزین هیچ اتومبیل شخصی در شهر نبود...."(از فصل تهران در زمان آموزگار)

 

عاشقانه‌های مصدق/ مجموعه شعر/ مرتضی بخشایش/ نشر آهنگ‌دیگر

 

اولین مجموعه شعر مرتضی بخشایش شامل بیست و یک شعر است با مضامین عاشقانه و نیز موضوعات روزمره که در چهار دفتر با نام‌های پرنده‌های پوشالی، عاشقانه‌های مصدق، دست‌ها یک روز تمام می‌شوند و این فصل لعنتی منتشر شده است.

"بیچاره پیشانی قبیله‌ام!

انگار کسی سیگارش را

میان سرنوشت ما خاموش کرده است!"

 

 

تابستان گندِ ورنون/ دی بی سی پیر/ مریم محمدی سرشت/ نشر افق

 

این رمان که اولین اثر نویسنده‌ی انگلیسی دی‌بی‌سی پیر است و برای اولین بار در ایران منتشر می‌شود، برنده‌ی جایزه‌ی بوکر 2003  بوده‌است.

داستان این رمان، از زبان نوجوانی روایت می شود که محکوم به اعدام است. شاید طنز قوی و دلنشین زبان راوی همراه با نگاه بی‌تفاوت و سرد او به زندگی  در برخی قسمت‌های اثر، البته با چاشنی طنز قوی‌تری، ما را به یاد اثر مشهور سالینجر، «ناتوردشت» بیاندازد با این تفاوت که طغیان ورنون از جنس طغیان هم‌نسلانش است.

" ناگهان سرنوشت ورق همیشگی‌اش را رو می‌کند. ادورادوی لئونا، پر از رحم‌های پوسیده‌ی پژمرده و آرزوهای ژرف غم‌انگیز، خرامان خرامان از کنار جک تلمبه می‌گذرد، مامان وا میرود. باید بگم، زمان‌بندی این خانم‌ها حیرت‌آور است، انگاری رادار رسوایی یاب دارند...."(ص85) 

 

 

از زبان دیگران/ 13 داستان کوتاه / ترجمه محمدرضا پورجعفری/ نشر گیسوم

این مجموعه را که در برگیرنده‌ی سیزده داستان از سیزده نویسنده، نظیر آسکاروایلد، چسترتن، موری اگواری و....است، نشر گیسوم به تازگی به بازار کتاب عرضه کرده است. محمدرضا پورجعفری در مقدمه‌ی کتاب این‌طور آورده که: داستان‌هایی کوتاهی که در اینجا می‌خوانید، کار نویسنده‌هایی است که هر یک از آنها سبک و زبان خاص خود را دارند. در برگردان این داستان‌ها به فارسی کوشیده‌ام ویژگی سبکی و زبانی آنها را نشان بدهم. ترجمه این داستان‌ها، تجربه‌هایی کوچک اما دلپذیر است. همیشه فکر کرده‌ام چگونه می‌توان به زبان آدم‌های گوناگون حرف زد.

"بعداز ظهرها، بچه‌ها از مدرسه که برمی‌گشتند، برای بازی به باغ غول می‌رفتند. باغ بزرگ و زیبا بود، با چمن سبز نرم. گل‌هایی زیبا مثل ستاره‌ها، از هر گوشه‌ی چمن سرآورده بودند. دوازده درخت هلو، در بهار، شکوفه‌های لطیف مخملی و مرواریدی می‌دادند و در پاییز، میوه‌های ابدارشان می‌رسید..."(از داستان غول خودخواه اثر اسکاروایلد)

 

لطفا کتاب‌هایم را نخوان!/ لودگر لوتکه هاوس/ علی عبدالهی/ نشر ثالث

 

همیشه خواندن نامه‌های آدم‌های مشهور لذت‌بخش است. نامه‌ها بخش‌هایی از وجود آدم‌ها هستند که مثل تکه‌های پازلی در کنار آثارشان، شخصیت و عمق روح‌شان را بر ما آشکار می‌کنند.

لطفا کتاب‌هایم را نخوان مجموعه‌ای است از نامه‌هایی که فیلسوف و متفکر بزرگ فریدریش نیچه برای مادرش می‌نوشته. بنابه گفته‌ی مترجم کتاب، خواندن این نامه‌ها شخصیتی واقعی‌تر از نیچه‌ی مه‌آلود و دشوارگو به دست می‌دهد.

"مادر عزیزم حالا بگذار یک بار دیگر از پسرت آن سویسی آزاده حکایتی تعریف کنم، و البته ماجرایی دلپسند و خوشحال کننده، شیر و عسل خالص: تمثیلی که سنت صبحانه سویسی ما مخصوصا آن را پیش چشمم می‌آورد. مسلما زندگی‌ام در اینجا کاملا تغییر یافته؛ دیگر هیچ خبری از آن سر و سامان آرام و مسلط و خوارشماری روز و هفته نیست بلکه به وضوح احساس می‌کنم آرمانی‌ترین فعالیتِ هم زمانی که به سمت کار اداری و وظیفه شغلی و حرفه‌ای بودن سوق می‌یابد تبدیل به زنجیری می‌شود که در این میان بی‌صبرانه تاب و توان آدم را می‌گیرد. این است که به دوستم روده(Erwin Rohde) غبطه می‌خورم که آزاد و رها عین یک حیوان صحرایی این‌ور و آن‌رو می‌رود."(اواسط ژوئن1869)

 

 روزنامه اندیشه نو/ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:21  توسط فرشته نوبخت  | 

     

 

قصه‌های پری‌وار/ کامران محمدی/ نشر ققنوس 

این مجموعه شامل 39 داستان است که در دو بخشِ داستان‌های پری‌وار و داستان‌های واقعی نوشته شده‌اند. بخش پری‌وار از 17 داستان کوتاه و لطیف تشکیل شده که همه‌ی آنها از زاویه‌ی راوی اول شخص، یعنی همسر پری، روایت می‌شوند و بخش داستان‌های واقعی شامل 22 داستان است که مبین دغدغه‌های ذهنی نویسنده به جنگ و حواشی آن است. این داستان‌ها روایت‌های بسیار لطیفی هستند از دنیایی که رد پای جنگ، مثل جای انگشت فرشته، هنوز بر آن باقی‌مانده‌است.

 "موهای پری رها می‌شود توی باد. دست‌هایش را مثل دوبال پروانه به هم می‌زند. باد به اندام برهنه‌اش می‌پیچد و پایین می‌رود. از میان دو پایش عبور می‌کند تا روی ساقه‌های شالیزار.

من دست دراز می‌کنم. پروانه می‌پرد. از خواب می‌پرم."(ص37)

 

دیدار با خورشید/ محمدرضا پورجعفری/ نشر نیلوفر

دیدار با خورشید مجموعه داستانی است در 4 بخشِ دیدار با خورشید، تب، تن و متامورفی که شامل سی داستان کوتاه است با مضامینی پیرامون فلسفه‌ی حیات انسان؛ خصوصا سه بخش انتهایی اثر که نگاهی تازه و بدیع به انسان دارد. همه‌ی داستان‌ها به غیر از یکی از داستان‌ها که راوی دوم شخص دارد، از دیدگاه اول شخص روایت می‌شوند. راوی اول شخصی که تصویری از «من» روایتگر را برای خواننده ترسیم می‌کند تا به کنکاش درونی و تقابل با جهان بیرون بپردازد.

"حالا از این پنجره به جنگل تو نگاه می‌کنم. جنگل کوچولوی تمیز که روبه‌روی من ایستاده نگاه سبزش را به من دوخته است. گاهی چیزی می‌گوید. با زبان گنجشک و سهره چیزی می‌گوید، با باد در لابه‌لای چنار و زبان گنجشک. مرا به جا نمی‌آورد."

 

پرتره‌‌ی مرد ناتمام/ امیرحسین یزدان‌بند/ نشر چشمه

اولین اثر امیرحسین یزدان‌بد، شامل هشت داستات کوتاه است. ویژگی برتر این مجموعه در زبان شسته رفته و در نثر سالم و پاکیزه‌ی آن و علاوه بر این‌ها در توانایی نویسنده بر داستان‌پردازی استوار است. از داستان‌های این مجموعه می‌توان «جنوار»، «مارسیای عزیز» و «یک دقیقه روی سفیدی سرد دوکی شکل» را نام برد. که داستان جنوار بلندترین آنها است.

"یعنی وقتی آمدید که این‌جوری نبودیم. همه چیز پیچیده بود درهم. همه چیز مبهم بود. شاید هم از بی‌خوابی شب پیشش بود که من دلم شور می‌زد و هی خوابم نمی‌برد و نمی‌فهمیدم که چرا. آن‌وقت نگاهمان کردید و گفتید" مرا تو بی‌سببی نیستی..." ما سبب نمی‌فهمیدیم. در دنیایی بودیم که هر چیزی مسبب قطعی‌اش را با خودش داشت. هر کوفتی که بود، بالاخره سببی بود برای خودش."

 

زن نازنین/ لاله برزگر/ نشر ثالث

مجموعه داستان «زن نازنین» شامل 21 داستان کوتاه است که در آنها راوي‌ قصه‌ها زن‌ها هستند. راوی‌هایی از دل روزمرگی. و برای همین است که مجموعه‌ی این داستان‌ها نمایشی است از یک زن از طبقه‌ی متوسط اجتماع و جالب این است که هیچ کدام از این زن‌ها نامی ندارند، و براساس جایگاهشان در روایت قصه‌ها، مورد خطاب قرار می‌گیرند. زن نازنین اولین تجربه‌ی نویسنده‌ای تازه کار و جوان است که کوشیده تا با نگاهی دیگر به بیانی نو در روایت داستان‌ها برسد.

 

درباره‌ی آلبرکامو/ ریچارد کمبر/ ترجمه کیهان بهمنی/ نشر افراز

اگرچه درباره‌ی آلبرکامو نویسنده‌ی الجزایری فرانسوی‌الاصل، خیلی‌ها نوشته شده و خیلی چیزها گفته‌شده، اما واقعیت این است که هنوز هم ناگفته‌ها درباره‌ی او بسیار است. دلیل آن همین نوشته‌ها و گفته‌ها و تنوع دیدگاه‌هاست. یکی او را نویسنده‌ای ضداخلاق می‌داند و دیگری اخلاق‌گرایی مدرن با گرایشات عمیق فلسفی می‌خواندش و آن دیگری در برابر آرای دیگرانی که پوچ‌گرا و بی‌ایمانش می‌خوانند، از راه‌های گریز و چاره‌‌ی او برای نجات روح بشر می‌گوید! پس باید پذیرفت که درباره‌ی کامو، هنوز، همه چیز گفته نشده. «ريچارد كمبر» در كتابی که درباره‌ي كامو نوشته،  نشان مي‌دهد كه كامو تا به چه پايه تحت تاثير افكار و عقايد پاسكال، دانشمند و ریاضی‌دان قرن هفدهم بوده‌است؛ چنانكه در سال 1943 در نامه‌اي خطاب به «كلاود دو فرمينويل» كه از دوستان بسيار نزديكش بوده، مي‌نويسد:

"اگر بداني آثار پاسكال تا چه اندازه مسحور كننده است...مطالب او درباره‌ي عمق وجود بشر واضح، عميق و فراموش‌نشدني و داراي شكوهي بي‌حد و اندازه است." (ص27)

 

روزنامه اندیشه نو/ یکشنبه ۱۷/آبان 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط فرشته نوبخت  | 

 

گزارش نقد مجموعه داستان دیدار با خورشید اثر محمدرضا پورجعفری را اینجا بخوانید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط فرشته نوبخت 

 

گفت: همه‌‌ی زندگی قصه است. حتی خودِ تو که الآن روبرویم نشسته‌ای و داری این طور نگاهم می‌کنی.

 خواستم بپرسم: چطوری؟ اما گفتم: اگر این طور است، چرا وقتی قصه می‌خوانیم، لذت می‌بریم اما وقتی زندگی می‌کنیم، رنج می‌کشیم؟

 گفت: اینهم خودش یک قصه است. اگر توی قصه‌ها زندگی کنی رنج می‌کشی اما اگر توی زندگی قصه بخوانی لذت می‌بری. زندگی هم یک جور قصه است.

گفتم: وقتی می‌نویسی چی؟

گفت: باید توی قصه ها زندگی کنی، تا بنویسی‌اشان.

بعد دیگر چیزی نگفت و خیره شد به من که داشتم به قصه‌ای که با هم داشتیم فکر می‌کردم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:13  توسط فرشته نوبخت  | 

                                                

بايد قبول كرد كه زنِ روشنفكر امروز حتي اگر در آشپزخانه بايستد به سرخ كردن كتلت و نگران لباس‌هاي نشسته و اتونكرده هم باشد، زنِ روشنفكر امروز است، حتي اگر مادري سنتي در كنارش باشد كه مدام بخواهد خط قرمزها را به او يادآوري كند يا همسري كه بي‌آنكه منعش كند، سَهلش بگيرد، يا فرزنداني كه مجبورش كنند دست و پايش را جمع كند؛ او به توانايي‌هاي خودش آگاه است  از مرحله‌اي گذر كرده يا دست‌كم تلاش دارد بگذرد، كه براي او تعريفي ديگر، جداي تعاريف كلاسيك، از زن بودن دارد و پرداخت همين بهاي گزاف، به لحاظ فرهنگي، و همين تلاش بر گذار است كه او را گاهي چنان زير فشار له مي‌كند كه نفس‌بريده و خسته چشم مي‌دوزد به ماه، و خودش را شبيه مورچه‌اي كوچك در قرصِ سفيدِ ماه مي‌بيند كه به لكه‌ا‌ي تيره مي‌ماند‌ بر قابي پرنور....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 13:47  توسط فرشته نوبخت  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:13  توسط فرشته نوبخت  | 

 

راهِ قشنگی ست غرق شدن در فضای یک داستان خوب، تا فراموش کنی هرآنچه را که در دنیا و پیرامونت می‌گذرد. گاهی اوقات همه‌ی سهم ما از این گریزِ بی‌سرانجام همین کتاب است و قصه‌هایی که بی‌ضربِ قرص و دارو، بی‌حسمان می‌کنند تا واقعیت‌های تلخ و رنج‌آور را در خود استحاله و محو کنند؛ دست‌کم برای ساعاتی یا برای روزهایی.

دوستی از من پرسید هدفم از معرفی این کتاب‌ها چیست. می خواست بداند آیا به تک‌تک آنها اعتقاد دارم؟ از من درباره‌ی اعتقاد و باورم به کتاب‌هایی که معرفی می‌کنم می‌پرسید، و می‌گفت باید کتاب‌ها در «جهت ارتقای سطح کیفی باشد». این‌ها را در پاسخ او نمی‌نویسم، چون نمی‌دانم دقیقا باید به آن دوست عزیز چه گفت، چون فکر می‌کنم این سوال خیلی کلی و خیلی سطحی‌ست. مگر آنکه بخواهیم بنابر هدفی و رسالتی که برای خودمان قایل هستیم، رفتار کنیم. اما واقعا هدف و رسالت در حال حاضر و مخصوصا در این وضعیت عجیب و هذلولی پیچیده‌ای که نشر و کتاب به آن گرفتار آمده‌اند، چیست؟ چگونه باید عمل کرد وقتی که انگار یک باند مخوفی که ریشه‌های آن ناپیدا و پنهان است تشکیل شده، تا فقط چند انتشاراتی محدود را با آثاری معلوم معرفی کند و بعد انگارهر نویسنده‌ای که کتابش در آن بنگاه به طبع رسید، بی‌آنکه خودش هم بداند حتی، به عضویت اعضا آن باند در می‌آید و البته این آبی‌ست که از کانال سانسور و ممیزی به این آسیاب‌های کوچک ریخته می‌شود.

پس وقتی این طور است چطور می‌توانیم درباره‌ی سطح و کیفیت به درستی قضاوت کنیم وقتی بسیاری از آثار اصلا دیده نمی‌شوند. تلخ است اما واقعیت دارد. این را من نمی‌گویم صفحه‌ی ادبیات و فرهنگ روزنامه‌ها، جشنواره‌ها و جوایزِ ادبی و حتی بسیاری از سایت‌های ادبی ما می‌گویند و ماحصلِ قلمِ آدم‌های کوچکی که ادبیاتی فقیر تولید می‌کنند.

 این ویروسی ا‌ست که بسیار خطرناک‌تر و کشنده‌تر  است از ویروس‌هایی که این روزها از آن زیاد صحبت می‌شود و خیلی ها را به دنبال عفونت و بیماری‌ای سخت، به کامِ مرگ می‌کشاند؛ و البته این ویروسِ مخرب چندان جدید و ناشناخته هم نیست، همان است که ادبیات ما را در دوران‌های مختلف به کرات گرفتار و بیمار کرده‌است، فقط جهش‌یافته و متفاوت است، مناسب با روزگار.

با این وضعیت چه بر سر نویسنده و کتاب می‌آید. نویسنده‌ای که محکوم است که یا وارد این گرداب مخوف شود و یا خودش را عقب بکشد، سکوت کند و به تیراژهای هزارتایی و دست‌مزدهای عجیب و غریب رضایت دهد. آن وقت مجبور است تا آخرش را برود، و به جای دست‌مزد و حق تحریر، خودش کتاب‌هایش را از ناشر خریداری کند. کتاب‌‌هایش را به دست بگیرد و برایشان مشتری پیدا کند. کتاب‌هایی که در هیچ مجله و روزنامه‌ی ادبی و در هیچ انجمن و محفل ادبی اعتنایی به آن نمی‌شود و هیچ منتقد و فرهیخته‌ای درباره‌اش نمی‌نگارد و  گاهی، حتی ناشر هم حاضر نیست پشتِ کار بایستد. تاسف‌بار است؛ اما در جایی که سود و زیان مادی حرف اول را می‌زند، پرت و بی‌راه هم نیست. این است آن ویروس کشنده و مخربی که ادبیات ما به آن گرفتار آمده‌است تا ما بی‌آنکه علت و عامل را بشناسیم، در پی درمان و شفا باشیم.

با اینهمه من، نه برای آنکه فراموش کنم، بلکه برای آنکه هربار به خاطر بیاورم همه‌ی این‌ها را می‌نویسم. می‌نویسم چون معتقدم هر تلاشی هرقدر هم کوچک باشد، در جایی ثمر خواهد داد. مثل دانه‌ی سرگردانی در دستِ باد، که سرانجام بر دامنِ خاک فرود خواهد آمد. می‌نویسم برای ستیز با آنچه وجود دارد، و من هیچ راهی برای مبارزه با آن ندارم، جز همین قلم. می‌نویسم تا دست‌کم به نادانی خودم پایان بدهم، تا راحت‌تر بگریزم، بگذرم، عبور کنم از هرچیزی که روحم را می‌خراشد و زخمی‌ام می‌کند و این روزها بیشتر از هر وقتِ دیگری زخمی‌ام؛ و می‌دانم که هیچ چاره‌ای در این گریز و عبور نیست، اگر توانی باشد برای ماندن و مقاومت کردن.

 

روزنامه اندیشه ی نو/ دوشنبه ۴/آبان/ ۱۳۸۸

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:27  توسط فرشته نوبخت  | 

 

زن وارد شد و توي كافه‌ی شلوغ چشم چرخاند. سه مردِ سبزه‌رو با پیراهن آبی‌رنگ توی کافه بودند، اما فقط یکی از آنها موهای تابدار سیاه داشت که با روغن پشت سرش جمع کرده بود. مرد به دیدن او لبخند زد. زن نزديكش شد و روی صندلي که مرد برایش بیرون کشیده‌بود، نشست. مرد گفت:

-         از عكست هم زيباتري.

بوي لوسيونش، در مشام زن پر شد، همان بود كه شوهرش هر روز صبح بعد از اصلاح به صورتش مي‌ماليد، تند و تیز و تازه.

مرد دست زن را گرفت. انگشت‌ها سرد و بي‌حرکت بودند؛ پرسيد:

-         چقدر مي‌ماني؟

زن روی صندلی جابه‌جا شد، به صفحه‌ی گرد و بزرگِ ساعت، روی دیوار مقابلش نگاه کرد و گفت:

-         بايد بروم، زود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:24  توسط فرشته نوبخت  |