جامپا لاهيري در سال 1967 در لندن از پدر و مادري تحصيلكرده كه مهاجراني بنگالي بودند متولد شد و بعد در سه سالگي همراه پدر و مادر به آمريكا مهاجرت كرد؛ كودكي آرام او اينطور كه خود ميگويد در دنياي شيرين قصهها و كتابهاي داستان گذشت.
ادامه مطلب
جامپا لاهيري در سال 1967 در لندن از پدر و مادري تحصيلكرده كه مهاجراني بنگالي بودند متولد شد و بعد در سه سالگي همراه پدر و مادر به آمريكا مهاجرت كرد؛ كودكي آرام او اينطور كه خود ميگويد در دنياي شيرين قصهها و كتابهاي داستان گذشت.
دني ديدرو (1713-1784م) نويسنده و فيلسوف فرانسوي قرن 18 ميلادي است كه 25 سال از عمرش را به همراه دالامبر، مونتسكيو، ولتر و روسو صرف نگارش دائرهالمعارفي جامع نمود؛ و رمان «ژاك قضا و قدري» ( مانند بسياري از آثار ديدرو از جمله رمانهاي راهبه، برادرزادهرامو و گوهرهاي رازگشا) مدتها بعد از مرگ او منتشر شد؛ اين رمان بر پايهاي از فلسفه و با تلفيقي از طنز، همراه با نثري مطايبهآميز به نگارش درآمدهاست.
اما جالب است كه با همهي اين توصيفات و واقعيتهاي موجودِ عيني، در ادبيات، زن مشخصا مظهري از عشق، زايش، تولد و منبعي از الهام است. مانند آنچه در اساطير به نانا و آناهيتا تعبير ميشود. «در ميان نمايشنامهنويسان: آنتيگونه، كلئوپاترا، ليدي مكبث، كريسيدا، رزاليند و دزدمونا و...و در ميان نويسندگان: كلاريسا، آناكارنينا، اما بوواري و... زناني هستند كه از نظر شخصيت و قابليت چيزي كم نداشتهاند. در واقع تصويري كه از آنها در ذهن نقش ميبندد تصويريست بينهايت مهم، بسيار متنوع، قهرمانگونه ولي حقير
نگران نباش، تازهترين اثر مهسا محبعلي است. محبعلي پيش از اين دو مجموعه داستان با نامهاي «صدا» (1377) و «عاشقيت در پاورقي» (1383) و يك رمان به نام «نفرين خاكستري» (1381) را منتشر كرده بود.

«چند تا از عكسهاي مادر را از آلبوم كش رفتهبودم و كنار عكسهاي خودم روي مقوا چسبانده بودم، عكسهاي همسن را كنار يكديگر.. عكسهايي از نه سالگي، هجده سالگي و بيستوپنج سالگي كه به خاطرش رفتم عكاسي و گفتم سياه و سفيد باشد تا بهتر بشود مقايسه كرد... براي حل مشكلِ اين آخري، بارها به عكاسي رفتم. عكسهاي جديد تا مدتي راضيام ميكردند، اما كمكم شبيه مادر ميشدند. دوباره عكس ميگرفتم و عكسهاي قبلي را توي جعبهاي ميانداختم...دلم نميخواست مدرك به آن مهمي دست كسي بيافتد مدركي با آنهمه شباهت...»«صص77و78»

ميزهاي چهارنفره را روبروي پنجره به هم ميچسبانيم و صندليهاي لهستاني رنگ و رورفته را به هم نزديك ميكنيم. هنوز چند نفري نيامدهاند. بيرون باران ميبارد. يكي ميرود سفارش چاي و قهوه و كيك ميدهد.
ميخائيل بولگاكف (1891-1940) داستاننويس و نمايشنامهنويسِ روسي، و خالق آثاري چون «مرشد و مارگريتا» و «گارد سفيد»، رمانِ «برف سياه» را در حالي نوشت كه از دست دستگاه سانسور شوروي آن زمان به تنگ آمده بود.
در راه ويلا سومين و آخرين مجموعه داستاني فريبا وفي است كه شامل 9 داستان ميباشد. تمامي اين داستانها علاوه بر دستمايه قرار دادن مضامين اجتماعي و واقعيتهاي روزمره، از احساساتي زنانه و عميق كه با درونمايهي پررنگي از تنهايي آميختهاند، حكايت ميكنند. روزمرهگي و واقعيتِ گريزناپذير زندگي شهري بر آدمهاي اين مجموعه وزنهي سنگيني آويخته است با اينهمه اين آدمها ماهيهاي سرگردانِ اين درياي پرآشوب نيستند. آنها به مقدار كافي اميد، عشق و تلاش دارند. تلاشي كه اگرچه كمرنگ و تا حدي خنثي به نظر ميرسد اما در نهايت ميتواند به نجات اميدوارمان بكند. انگار اين آدمها ميخواهند بگويند كه بله، اينها هست ولي چيزهاي ديگري هم هست.