صبح زود بود. باران آنقدر تند و پیدرپی ميباريد که تمام سطح کوچه وآبراههها را پر كرده بود. زن، کفِ کوچه جلوی گونی قهوهای بزرگ و بد قوارهای نشسته بود. جيغ میکشيد و با ناخن روی صورتش را خراش میداد. جماعتِ آدمها ايستاده بودند اطراف گوني، مثل مجسمههاي پرابهت، با صورتكهاي غمگين و متاثر. هيچکس چيزی نمیگفت. فقط کمی آنطرفتر يکنفر که يک پالتوی فوتر سياه پوشيده بود و از موهای روغن زدهاش قطرههاي آب ميچكيد روي بيني و لبهايش، با موبايل حرف میزد. داشت آدرس ميداد اما نمیدانست از خيابان بالايی بدهد يا پايينی؟ ميخواست ببيند از چهراهي زودتر ميرسند .
صداي گريهي زن قطع نميشد. مردی که موهای نرم و سفيدی داشت، و زير پلكهايش چند حلقهي عميق افتادهبود، يكقدم به زن نزديک شد. بعد دولا شد، با يكدستش بازوی زن را گرفت، چيزی گفت و چشمهايش نم برداشت. زن سربلند كرد و به گونی بزرگ که جلوَش، کفِ کوچه، کنار سطل بزرگ و سياه زباله قرار داشت، نگاه كرد. بعد صورتش را به سمت آسمان گرفت واشکهايش با قطرات باران مخلوط شد. آدمها بوي تند سطل را احساس ميكردند، بعضيها درِ گوشی و آرام چيزهايی به هم میگفتند و سرهايشان را با حالت معناداري تكان ميدادند.
شاخههای تاک ديوار مجاور لُخت و بیبرگ، انگار به گونی زل زده بودند. از روی سطح بيرونی گونی كه ديگر كاملا خيس شده بود، برجستگی و فرورفتگیهای اندامی ديده ميشد. و از لبههاي نيمه بازش تارهایآشفتهي مويی سياه، که بلند بود و براق، بيرون افتاده بود ....
تهران - آذر 86
اين داستان را با نام گوني در سايت ديباچه بخوانيد.




