تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

 

صبح زود بود. باران آنقدر تند و پی‌درپی مي‌باريد که تمام سطح کوچه وآب‌راهه‌ها را پر كرده بود. زن، کفِ کوچه جلوی گونی قهوه‌ای بزرگ و بد قواره‌ای نشسته بود. جيغ می‌کشيد و با ناخن روی صورتش را خراش می‌داد. جماعتِ آدم‌ها ايستاده بودند اطراف گوني،  مثل مجسمه‌هاي پرابهت، با صورتك‌هاي غمگين و متاثر. هيچ‌کس چيزی نمی‌گفت. فقط کمی آنطرف‌تر يک‌نفر که يک پالتوی فوتر سياه پوشيده بود و از موهای روغن زده‌اش قطره‌هاي آب مي‌چكيد روي بيني و لب‌هايش، با موبايل حرف می‌زد. داشت آدرس مي‌داد اما نمی‌دانست از خيابان بالايی بدهد يا پايينی؟ مي‌خواست ببيند از چه‌راهي زودتر مي‌رسند .

صداي گريه‌ي زن قطع نمي‌شد. مردی که موهای نرم و سفيدی داشت، و زير پلك‌هايش چند حلقه‌ي عميق افتاده‌بود، يك‌قدم به زن نزديک شد. بعد دولا شد، با يك‌دستش بازوی زن را گرفت، چيزی گفت و چشم‌هايش نم برداشت. زن سربلند كرد و به گونی بزرگ که جلوَش، کفِ کوچه، کنار سطل بزرگ و سياه زباله قرار داشت، نگاه كرد. بعد صورتش را به سمت آسمان گرفت واشک‌هايش با قطرات باران مخلوط شد. آدم‌ها بوي تند سطل را احساس مي‌كردند، بعضي‌ها درِ گوشی و آرام چيزهايی به هم می‌گفتند و سرهايشان را با حالت معناداري تكان مي‌دادند.

شاخه‌های تاک ديوار مجاور لُخت و بی‌برگ، انگار به گونی زل زده بودند. از روی سطح بيرونی گونی كه ديگر كاملا خيس شده بود، برجستگی‌ و فرورفتگی‌های اندامی ديده‌ مي‌شد. و از لبه‌هاي نيمه بازش تارهای‌آشفته‌ي مويی سياه، که بلند بود و براق،  بيرون افتاده بود ....

 تهران - آذر 86

اين داستان را با نام گوني در سايت ديباچه بخوانيد.

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:10  توسط فرشته نوبخت  | 

داستان‌هاي مجموعه پري دريايي با نثري روان و زباني ساده نگاشته شده است. به نظر مي‌رسد كه نويسنده تلاش نموده تا از پرگويي و اطناب – حاشيه پردازي – فضاسازي‌هاي غير لازم و گفتمان‌هاي تفصيلي در داستان پرهيز نمايد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط فرشته نوبخت  | 

 

به سر پيچ جاده كه مي‌رسد، سرعتش را كم مي‌كند. كنار شانه‌ي خاكي، زير يك صخره‌ي بزرگ و خاكستري كه شبيه غولي بزرگ كمرش را به طرفِ جاده خم كرده، سواري سفيدرنگي با كاپوت مچاله شده و شيشه‌هاي شكسته، توقف كرده است.

صداي گريه‌ي كودكي از لاي شيشه‌هاي ترك خورده و خرد شده‌ شنيده مي‌شود. مرد مي‌ايستد. از ماشين پياده مي‌شود و به سمت سواري مي‌رود.

صورت زني را كه به پشتي صندلي جلو تكيه داده، مي‌بيند. يايين پايش، كفِ ماشين، دختركي با چشم‌هاي گشاد و قرمز نشسته است. با يك دستش، دامن زن را چسبيده و با دست ديگر، شلوار سياه‌رنگِ مردي را كه صورتش ميان فرمان فرو رفته است.  لباس دخترك پر است از لكه‌هاي سرخ‌رنگ.

 

دي‌ماه ۱۳۸۶
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 18:25  توسط فرشته نوبخت  | 

با نگاهي به مجموعه داستان‌هاي كوتاه ارنست ميلر همينگوي – ترجمه احمد گلشيري – انتشارات نگاه - 1387

مي‌گويند كه همينگوي استاد ايجاز در نثر است. او سبكي را به ادبيات وارد نمود، كه خيلي از اساتيد بعد از خودش درس‌آموخته‌ي او شدند. اما آيا اين همه‌ي ماجراست؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 18:40  توسط فرشته نوبخت  | 

 

آرامشم را به باد مي‌بخشي

چون سخاوت بي‌رحم يك آسمان تاريكي

                             وقتي ستاره‌هاي روشنِ كوچك را در خود مي بلعد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط فرشته نوبخت  | 

 

کيسه‌های ميوه و خرت و پرت‌های ديگر را، از تو صندوق عقب ماشين بيرون می‌آورم و به زحمت در آسانسور می‌گذارم. نيما يک موز رسيده را با اشتها می‌خورد،  لب‌های کوچولوی قرمزش را که به نرمی می‌جنبد نگاه می‌کنم. خسته‌ام. عدد 21 را فشار می‌دهم و درب آسانسور بسته می‌شود نگاهم روی صفحه قرمز بالای درب خيره می‌ماند 1...2...3...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:39  توسط فرشته نوبخت  | 

  فرشته نوبخت

 

مروري بر كتاب «صداي تنها» اثر فرانك اوكانر  - ترجمه شهلا فيلسوفي – چاپ اول 1381 -  نشر اشاره – 262صفحه

 

"غم‌انگيز‌ترين چيز در مورد داستان كوتاه اين‌است كه داستان كوتاه هنر تنهايي‌ست و نويسندگانش هم تنها هستند و اين در حالي ست كه تلاش مي‌كنند از دست مردمان له شده‌اي كه براي ما آفريده‌اند، خود را نجات دهند. "  فرانك اوكانر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:54  توسط فرشته نوبخت  |