«دانشجوی تاریخ با دندانهای جرمگرفته، کیفِ سنگینش را روی شانهی راستش جابهجا میکند. شلوارِ جینِ بیستوپنجهزارتومانیاش زانو انداخته و تیشرتِ سیاهِ بورشدهاش هنوز ردِ بندِ رختِ حیاطِ خانه ی پدری را روی خود دارد. دانشجوی تاریخِ دانشکدهی ادبیات و علومِ انسانیِ دانشگاهِ تهران با کفشهای زرشکیِ بدرنگش از میدانِ فردوسی راهافتاده طرفِ میدانِ انقلاب. ورقپارههای جوراجورِ تحقیقاتِ پایاننامهاش کیف را سنگین کردهاند و باعث شدهاند کج راه برود. دانشجوی تاریخ حالش خوش نیست. هوای ابریِ پاییزِ سالِ 1383، نشانیاز باران روی سنگفرشهای فرسودهی پیادهرو میگذارد و خنکیِ تندِ هوا میلغزد روی پوستِ آدمهایی که خونِ رگهاشان چربوغلیظ یا شاید کمرمق و آبکی، هی توی تنشان میچرخد. ...»
این بندِ آغازینِ رمانِ «من منچستر یونایتد را دوست دارم» نوشتهی مهدی یزدانیخرم، نویسندهی «به گزارشِ هواشناسی...» است. فقط کافی ست صفحهی اول را بخوانید تا کتاب را تمامنکرده زمین نگذارید. یعنی همین تارهای چسبندهای که من امشب گرفتارش شدهام...
برچسبها: مهدی یزدانیخرم, من منچستر یونایتد را دوست دارم, نشر چشمه



عامهپسند بوکفسکی را خواندم. عجیب این است که حالوهوای خواندنِ چنین رمانهایی را نداشتم. یا گمان میکردم ندارم. بیآنکه بدانم در «عامه پسند» با چه زبانِ زنده و طناز و چه فضای هجوآلود و تا حدودی فانتزی مواجه خواهم بود، شروع کردم و پس از یکی دو صفحه غرق شدم. میگویند بوکفسکیِ شاعر، رماننویسِ خوبی نبوده، ولی شخصیتِ کارگاهی که در «عامهپسند» خلق کرده در این رمان با آن افسردگی و پرخاشگریِ آمیخته به روایتی طنزآلود بینظیر است. فرمِ روایت به شکل یادداشتهای روزانه است. بنابراین خیلی ساده و لذتبخش پیش میرود. پیمان خاکسار – هیچوقت به نامِ مترجمِ یک اثرِ ادبی بیتوجه نباشید - در مقدمهاش بر کتاب نوشته که این رمان چندان انسجامِ داستانی ندارد و خودتان هم با خواندن داستان خواهید فهمید که همینطور است. اما همین عدم انسجامِ هجوآلود و زبانِ عریان، فضای تا حدی فانتزی و شخصیتِ تا حدودی احمقِ کارگاه و بانوی زیبای مرگ که رفتهرفته معانیِ خود را در متن پیدا میکند، ضدِ رمانی فلسفی و خواندنی ساخته است.
«جایی به نام تاماساکو» مجموعه داستانی است نوشتهی فلامک جنیدی که زمستان گذشته از سوی
«... سالِ هشتادوسه، گفتند «بنویس تا نوشتن را یاد بگیری.» شروع کردم به نوشتن و میانِ همهی کاغذهای مچالهی این سالهایم تنها شد اولین و تنها نوشتهای که خواستم خوانده شود....»۱
«آغاز فصلِ سرد» نوشتهی ضحی کاظمی بهتازگی از سوی نشر افراز منتشر شده است. این اولین اثرِ منتشر شدهی این نویسنده است که فرمِ مخصوصی دارد در قالبِ مکالماتِ تلفنیِ یک زن. داستان از خلالِ این مکالمات روایت میشود. بهنظرم صرفنظر از موفقیت یا عدمِ موفقیتِ نویسنده در کاربردِ چنین فرمی (که جای بحث دارد)، بهرهگیری از چنین امکانی برای روایتِ داستان در خورِ اعتنا است. بهزودی نقدی بر این رمان خواهم نوشت (یعنی امیدوارم این فرصت دست بدهد) و تا آنوقت امیدوارم دوستانِ زیادی رمان را بخوانند تا ببینیم شاهد چه واکنشهایی خواهیم بود. 