تبليغاتX
داستان/ مقاله

داستان/ مقاله

 

نگاهی به جایزه جلال آل احمد

فرشته نوبخت

 

 

می‌گویند کوهولین، مرد جوان و نیرومندی بوده که در آرزوی روئین تن شدن و جاودانه ماندن، به جستجوی چاهی به نامِ چاه شاهین می‌رود تا از آب آن که هر سال فقط یکبار آنهم در یک لحظه‌ی غفلت‌آمیز می‌جوشیده و بالا می‌آمده، بنوشد. چاه نگهبانی داشته که وظیفه داشته تا هر کسی را که به چاه نزدیک می‌شود، دور کند. کوهولین در نبرد با نگهبان که پیرزنی زشت صورت بوده، شکست می‌خورد و عاقبت پشت به چاه و روی به عشق و دلداده‌اش که زنی جنگ‌جو بوده، از خیر روئین‌تنی در می‌گذرد. او جاودانه‌گی را نه در نوشیدن آب حیات، که در عشق می‌یابد.

آنچه برای گران‌ترین جایزه‌ی ادبی سال اتفاق افتاد، هرچند که قابل پیش بینی و بدیهی بود، اما بی‌اختیار این افسانه‌ی قدیمی را که به صورت نمایشنامه‌ای توسط شاعر بزرگِ ایرلندی ویلیام باتلر ییتس به نظم درآمده، به خاطرم آورد. به نظرم رسید که این چاهِ شاهینی هم که ما، به سودای نوشیدن آب حیاتی از آن هستیم، نگهبانانی دارد که هرچقدر هم بخواهیم، یارای مقابله با آنان نیست. حال آنکه چشمه‌ی آب حیات نه در درون این چاه که در معرفت و عشقی نهفته که ما در همان دمِ غفلتی که گاه دچارش می‌شویم، فراموشش می کنیم.

در خبرها آمده بود که بی توجه به هیاهوی انصراف نامزدها، به قضاوت درباره‌ی آثار خواهند پرداخت، اما علیرغم آنچه گفته بودند و شنیده بودیم، امسال هم جایزه جلال هیچ برگزیده‌ای در حوزه‌ی ادبیات داستانی نداشت و حالا سوال این است که به رغم آنکه قرار بوده این جایزه تکریمی از علم و ادب باشد، پس جایگاه چنین هدفی در آنچه حاصل شده کجاست؟ معنی چنین نتیجه‌ای چه می‌تواند باشد؟ یک معنی‌اش می‌تواند این باشد که دیگر هیچ امیدی به ادبیات وجود ندارد؛ و باید باور کرد که ما ارواح سرگردانی هستیم در سرزمینی مرده و سوخته که قاتلین‌مان بر سر گورهای ما نشسته‌اند به سوگ! معنی دیگرش هم این می‌تواند باشد که آنچه تولید می‌شود مذاق آقایان را خوش نمی‌آید، برای همین است که کتابی مثل «دا» اثری شایسته و برگزیده می‌شود تا برای هفتاد و یکمین‌بار به دست چاپ سپرده شود و ما شاهد تاسف آقایان باشیم از این که امسال هم سکه‌های جلال در حوزه‌ی ادبیات داستانی در صندوق باقی می‌ماند و هیچ اثری شایسته‌ی دست‌یافتن به آن نیست! کدامش درست است؟ اگر جلال حالا اینجا بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ اصلا اجازه می‌داد که چنین جایزه‌ای با نام او برگزار شود. آیا آن وقت نگاه آقایان به جلال همین‌ بود که حالا است؟ البته جلال خودش اینجا نیست، ولی نوشته‌هایش که هستند. نوشته‌هایی که محصول تفکرات او بوده‌اند. همان‌ها که گاهی حتی خودش را به نقد می‌کشیدند و با اینهمه می‌شود از میان همه‌ی آنها فهمید که اگر او حالا، امروز، حضور داشت چه موضعی در برابر چنین وضعیتی می‌داشت. خودش یکبار بعد از ماجرای اردیبهشت 32، و خیانت محمدعلی خنجی به ناصر وثوقی، گفته بود که همیشه تشکر این امر را از وثوقی کرده‌ است و اگر به خاطر او نبود، هرگز از سر چاله‌ی سیاست نپریده بود. همان چاله‌ای که بعدها، حالا، به نام او برای ادبیات کنده‌اند.

هرچند که جلال را از میان نامه ها، مقاله‌ها، سفرنامه‌ها و نوشته‌هایش بهتر شناخته‌ایم، اما او قبل از هر چیز، یک داستان‌نویس بود و به زعم خیلی‌ها یک روشنفکر. همان که دید و بازدید و جشن فرخنده را نوشت و مدیر مدرسه را و خیلی‌های دیگر که نگاهش را در همان‌ها عمیق و ماندگار کرد. اما جلال  این شانس را هم داشت که خودش را در آثارش ماندگار کند؛ خودش را و تفکراتش را؛ حتی اگر دستخوش تحولاتی بوده باشد. این برای هنرمند امروز جای حسرت و افسوس باقی می‌گذارد، چون هنرمند امروز این شانس را هم ندارد. او خودش را سانسور می‌کند و حرف‌هایش را در لابه‌لای سطور سفید میان جملات و کلمات می‌نویسد. یعنی از بیمِ تیغ‌های بی‌رحمی که سر و ته اثرش را می‌زنند، خودش به سراغِ تیغ می‌رود. چون می‌داند که برای درامان ماندن از شقاوت باید به منشاء آن نزدیک شد و گاهی حتی پذیرفتش! اصلا این تیغ‌ها بر ذهنِ و اندیشه‌ی او هم راه یافته‌اند. برای همین بیشتر وقت‌ها نوشته‌های حقیقی او در واقع همان نانوشته‌هایی هستند که هیچ‌وقت این شانس را نداشته‌اند که بی‌ سد و مانع از لابه‌لای روح و اندیشه بر قلمش جاری شوند. پس در نهایت نتیجه می‌گیریم که استخراج هرمعنایی از این تراژدی بی‌حاصل است. و تنها باید به سان کوهولین پشت به چاه و روبه سوی عشق داشت، اگر دل و دماغی مانده باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 17:21  توسط فرشته نوبخت  |